دانه ی درشت عرق بر پیشانی فراخت می درخشد
ومن حتی
می ترسم از انگشتی که به ستردنش فرو آرم و بخار شوی
می خواهم سیر ببینم چشمان گستاخت را
چه دلم می طپد به بودنت..........هعییییییی
تنت بوی کوهستان مه آلود می دهد
بوی تبت خیس...تبت سرخ
بوی تسبیح چوبی نمدار چرک آلود دستان راهب نیمه برهنه
بوی برگ پاکیزه ی چای
های های گریستن می خواهم و حتی بغضی نیست در گلوی فراموشی ام
دیوانه ی تو بودم و آزمودی ام......
آزمودی به فروپاشی ام
به خموشی ام
بغض نمی کنی دیگر دردم را
فریاد نمی زنی دیگر بلاهتهایم را
رها رها رها تو
نه مرا مانند
نه تخته پاره را
رهایی چونان مترسک خموده
یله داده بر مزرع تاراج شده
به سکوتم خو کرده ای؟
من هرشام سکوتت را می نوشم
مست مست مست می شوم و خیابانها را از تو می آکنم
بیهوش می شوم گوشه ای از شهر
و با طلوع تو و صدای گامهای بی هدفت بر میخیزم
های قامت اثیری که هدف از خلقتت پریشانیِ من بود
به نفسهای تو زنده ام....می دانی؟
رویا می بافم
پیچکی بر گورم روئیده
انگشتم کج شده است
گویی اینجا آغاز خمیدگی ام بسوی توست
تو را سوگند به جهان های موازی
رهایم نکن
نرو
چشمانت را دریغ مکن از من
بگذار بنوشم و مست شوم
مستانه در تو رهایی خوش است عشق
کنارم خفته ای
بوی سرما می دهد تن روشنت
چشمانت را برقی ست
اشک دارند انگار
چشم بر هم زدنی مانده تا فرو غلطیدن اشکهایت
خوب است که پلک نمی زنی
طاقت دیدن اشکهایت را ندارم
چشمان گستاخ تو را چه به اشک
اشک تو ویرانیِ من است
می فشارمت در آغوش
سرمایت را می نوشم و تخدیر می شوم
دستانم آغشته به خون دلمه بسته ی لزج می شود
خنجرم هنوز میان کتفهایت مهمان است
بوی کافور می دهی
بوی کافور
خوب است که دیگر نمی روی
عجیب آرامم
حالا که هستی.....می خواهم بخوابم
راستی
گفتمت عشق.........
بر گورمان پیچکی روئیده است
+نوشته
شده در سه شنبه 25 فروردين 1394برچسب:, ;ساعت16:2;توسط ; |
|
پرسفونه
سالهاست در جهان تاریک مردگان دچار است به سایه ها
و چه حظّی می برد از حکمرانیِ خویش بر مردگان
وتو هنوز خواب میبینی
خاکی را که زایش آموخته به صدای گامهای او
خواب می بینی خنده های مادری را در آستانه ی طلوع چهره ی فرزند
خواب میبینی
جهانی وارونه را که
گرگانش ،مسلح به دندانهایِ تیز
هرز علف ها رامی چرند و چشمهاشان آغشته است به ندانستن
و من
فقط کمی
حتی کمتر از گامی.... اینسوتر
جهانی را میبینم
که در آن زمین یخ زده است
وگوسفندانش را سبکی دیگر است
سبکی جز نشخوار
آری
دریدن!
جهان
خود نیاز مند دستانی ست که کوره ها بسازند و بسوزانند
جهان به این راه می رود
وتو چه خوب
خواب میبینی
چه شیرین
من اما
بی خوابم
بی خواب
زمین
مزین است به خون
وصورت کش آمده ی مردمان
مزین به اشکها و لبخندها
ومن
مزین شده ام به صورتکهای فریب
ازچه هنگام چنین شده ام؟
چنین کریه...
آراسته به پیرایه ی بویناک دروغهای مقدس
خسته ام
پای من یارای پی کردن قافله ی مردمان را ندارد
ارابه های تاریخ
از پیکر لهیده ی من گذشته اند
کلام بر لبهای ترک خورده ی زندگی ام ماسیده
وچشمانم
حسرت آماسیده ای ست به نقطه ای در دور دست
...
عشق
ملبس به شولایی چرکین
ایستاده بر تپه ای
در افقی یا غروبی
...
لک لکی بی هیچ بال
دهان کجی می کند به آسمان
خوشا رها کردن و رفتن
خوشا پریدن
اما
....
گورکن نشسته به انتظار
آتش به آتش سیگار
سیگارسیگارسیگار
مرگ را چگونه به چشمان زنده ام راه دهم؟
عجیب زنده اند چشمانم
وتل ته سیگارها
چنان توده ی سرهای بریده در سبد خون آلود
صدای فرود آمدن تیغه ی سنگین مرگ
گیوتین
بازوان خون آلود جلادان
مداومت بر عذاب زنده ماندن
اندوه نا میرایی
وترس از مرگ
....
لرزش لب های محکوم در مقابل جوخه ی اعدام
کلامی بهر گفتن.....نه
جاذبه ای برای چشمان کنجکاو ناظران
تا ندیدنِ
رطوبت ترس که از زیر پایش روان است
وآرزوی جاری شدن خون
به مسیری که این بویناک رطوبت را بپوشاند
.......
عشق
سایه ای ست که مدام کش می آید
به وسعت زخمهایی که بر میدارد
...
انگورها خواب می بینند
خواب هراس آلود چیده شدن
ومن خواب می بینم
خواب شیرین نوشیدن شراب
...
آرزویی
چنان نطفه ی خون آلودی
به زهدان چرک آلود اندیشه ام راه یافته
وتکثیر می شود در لرزشی نحس
...
به امیدی عبث زنده ام
در شولای سکوتی پیچیده ام بودنم را
انتظار میکشم
که گنجینه ی زمان به پایان رسد
واندوخته ی نسل ها نابود گردد
ونسلی نو از نو بیاغازند جهانی نوین را
...
روزگاری با دیوارها سخن میگفتم
دهان بسته ام
تا مبادا
دیواری حتی به ارث برد
افکار منحط ذهن بی شرمم را
...
به جنایت همنوعانم دچارم
چنان فرزند مریم که صلیب خویش بر دوش می کشید
و زمینیان را بدرود گفت
که مرگش ترک زمین نبود
ترک کسانی بود که دوستش نمی داشتند
واو دوستشان می داشت
نانهایشان را
وشرابهایشان را
...
من روح حقیقتی هستم
برهنه بر اوج که کژی های خلقتم را می نمایانم
از اینرو
مرا به مرگ رهنمون گشته اند
بی خبران از شباهت من به خویشتن هاشان
...
مرگ من رخت بر بستن از شهری نیست
رخت بر بستن از میان مردم شهری ست
که دوستم نمی داشتند
ومن دوستشان می داشتم
چرک آلودگی هاشان را
حسرت هاشان را
دروغ هاشان را
خستگی هاشان را
...
خسته ام
خسته از گریزی بیهوده
چنان پرومته ام این روزها
ارمغانی چنان سوزاننده در دست
در گریز از خدایان
بسوی انسان
ومردمان
به خاموش نمودن ارمغانی که آورده ام ایشان را
کمر بسته اند
بیهوده تلاش
بیهوده عذاب
نمیتونم تصمیم بگیرم انگار تو یه چند راهی گیر کردم کدومو برم نمیدونم خیلی سخته وقتی نمیدونی چه تصمیمی بگیری دلت یه چیز میگه و مغزت یه چیز .شاید الکی امید دارم
+نوشته
شده در چهار شنبه 19 فروردين 1394برچسب:, ;ساعت22:7;توسط ; |
|
میدونم همیشه نمیتونم باهات باشم من فقط.... خیال با تو بودنو همیشه دارم همین کافیه..
اووووووووفف زندگی چقد تکراریه
جرم جهنمیان سکس و مشروب بود و پاداش بهشتیان سکسو مشروب ایندگان ما به سادگی ما میخندند تو می فهمی؟ من نمی فهمم فرق حوری با فاخشه چیست؟ یکی در استخدام خداست ودیگری در استخدام بنده ی خدا خدایی که به پیروانش خوری رشوه میدهد وبهشتی که فاحشه خانه است کدام یک بی گناهند؟ فاحشهای که از سر ناچاری اینگونه شکمش را سیر میکند یا حوری کهلذت تنش پاداش کارهای خوب بندگان است؟ تو میدانی؟ من نمیدانم صادق هدایت
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و ازرده ام ز ماه امشب دگر زهر که وهرکار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ...کزین حصار دل ازار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از اوکه گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیپ و بی یارم خسته ام تنها ودل گرفته وبیزار و بی امید از خال من مپرس که بسیار خسته ام
خاستن همیشه توانستن نیست گاهی فقط داغ بزرگیست که تا ابد در سینه ات می ماند
هر روز خیال می بافم خیال چیزی که هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشه خیلی سخته که همیشه دوستش داشته باشی وبدونی که باید یه روز ازش جدا بشی ازش
نمی دونم زندگی به کمرش چی بسته که هر چی مارو می کنه ارضاء نمیشه
فاحشه کسی است : که حتی از هم خوابگی با بزغاله نگذشته است اما قصد دارد با دختره باکره ازدواج کند
مردان چشم چران زنان خیانت کار دختران پول پرست پسران شهوتی خدایا پس چه شد یک سیب و این همه قصاص؟!؟!؟!؟!؟!!؟؟!؟!؟!؟!؟ بوی بد خیانت همه ی شهر را فرا گرفته...
+نوشته
شده در سه شنبه 18 آذر 1393برچسب:, ;ساعت15:40;توسط ; |
|
در روزهایی که دلم شکسته بود یاد حرفهای پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت: پینوکیو چوبی بمان آدمها سنگی اند. دنیایشان قشنگ نیست . اما این روزها آرامم... آن قدر که از پریدن پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی گم نمیشوم . این روزها آسان تر از یاد میروم و آسان تر فراموش می کنند...می دانم ! اما شکایتی ندارم ... آرامم گله ای نیست ... انتظاری نیست ..اشکی نیست ...بهانه ای نیست . این روزها تنها آرامم..یک وحشی آرام . آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام می ترسم نکند مرده باشم و خودم هم ندانم ؟ مینویسم دوستت دارم و قایمش میکنم تو به دردزندگی نمیخوری...توراباید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی گه از آنجا آمده ای...دلم یک غریبه میخواهد که بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنم . بزنم تا کمی کم شود اینهمه بار! بعد بلند شود برود ..انگار نه انگارنبود، پیدا شد .آشنا شد ،دوست شد،،مهرشد ،عشق شد ،یارشد تار شد ،بد شد درد شد گم شد...
+نوشته
شده در پنج شنبه 13 آذر 1393برچسب:, ;ساعت15:46;توسط ; |
|
همیشه تو خاطره ها میمونی
درگذشت خاننده ی خوش صدا مرتضی پاشایی رو به همه ی طرفداراش تسلیت می گم واقعا حیف شد چون صدای خیلی متفاوتی داشت
+نوشته
شده در شنبه 24 آبان 1393برچسب:, ;ساعت18:42;توسط ; |
|
امشب... از اینجا صدایت می کنم... تو از انجا بغلم کن...
+نوشته
شده در یک شنبه 4 آبان 1393برچسب:, ;ساعت11:32;توسط ; |
|
این روزها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند … آن روزها مال باخته می شدی و این روز ها دلباخته ! آن روزها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختند ،
من را همان “ببین” صدا کن…! حالم به هم می خورد از کلمه های “عزیزم” و “عشقم” ؛
چرا وقتی دروغ میگی و من لبخند می زنم فکر میکنی خرم . . .
خب یه بارم فکر کن دارم به خریت تو لبخند می زنم . . !