دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


21291

<-BlogAuthor->

21291

https://leyla157.loxblog.com/

☠کابوس ☠

☠کابوس ☠

☠کابوس ☠

به وبلاگ من خوش آمدید

☠کابوس ☠

اهنگ متال

اینم یه اهنگ از ارچ انمی به سبک دث متال صداش عالیه خیلی خوشم اومد متال سبک های مختلفی داره که با هم فرق دارن ولی من همشونو دوس دارم اینم نتونسم اندازشو کوچیک کنم و یکم از کادر وبلاگ میزنه بیرون امیدوارم خوشتون بیاد البته باید از فیلتر شکن استفاده کنید تا بالا بیادآرام

+نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت 1394;ساعت15:32;توسط leyla157; | | ارسال نظر(1)

هنوز زیبایی

تورا چه شده

نگاهت دیگر گرم نیست

بوی سرما میدهی 

چشمانت خیره و گودی به سیاهی بخت من دورش افتاده

کبود کبود کبود ولی هنوز هم زیبایی

نبنتب

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت 1394;ساعت16:16;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

اهنگ متال مادوین

یه اهنگ متال سبک از مادوین خیلی از این اهنگ خوشم میاد میتونین اهنگ خود وبلاگو قط کنین و به این اهنگ گوش کنین خنده

+نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1394;ساعت11:20;توسط leyla157; | | ارسال نظر(1)

خسته از همه

خسته از روزهای تکراری

افسرده از بازی روزگار

دل زده از مردم دنیا

ازرده خاطر از همه

شکست های پی در پی

و.....و.....و.....و....

+نوشته شده در پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394;ساعت12:25;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

مادوین

مادوین یکی از خاننده  های متال خیلی دوسش دارمبوسه

مادوین

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394;ساعت12:15;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

خیال.....

از خودم دور میشوم

تا به تو نزدیک شوم...

این روزها..

خیال...

تنها راه با تو بودن است. 

بارون چراغ

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین 1394;ساعت16:13;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

می نویسم

تب ندارم 

میخی سوزان 

به گرمیِ دست راست تو 

برپیشانی ام کوبیده اند 







خیالت تخت 

می نویسم 

کاری جز این نمی دانم 

روباه را دیده ای؟ 

وقتی گرفتار تله می شود... 

عضو گرفتارش را می جَوَد به دندان 

و رها می شود 

فلسفه ی این نوشتن ها همین است 

رها شدن از افکار 

می جَوَمشان به قلم 

ورها می شوم 

نخوانید تشنج هایم را....هیچ کس نخواند.... 

حتی تو هم نخوان تقدیر تاریک 

حتی تو 

ذطزدلونتک

+نوشته شده در سه‌شنبه 25 فروردین 1394;ساعت16:05;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

بگذار کمی قد بکشم..

بگذار کمی قد بکشم 

پنجه های پاهای خسته ام 

توان یاری دادنم را ندارند تا دیدن آنسوی تو 

بگذار از ورای تو جهان را بنگرم 

بگذار بی داغِ نگاهت، بنگرم آسمان را 

بگذار بی حضورِ تو، نظاره کنم مردمم را 

بگذار بی تو، قدم بزنم شهرِ درونم را 

بگذار بی تو  باشم 

سنگینم 

گویی 

مردگان را از ازل در من دفن کرده اند 

گویی 

زندگان در من میخورند و می خوابند و به گند می کشند بودن را 

سنگینم 

عقربه ها از من میگذرند و تراشیده می شوم مدام 

گسترده شده ام 

از شرق تا غرب 

از شمال تاجنوب 

انگار نه انگار که نیستم 

انگار نه انگار که نبوده ام هرگز 

انگار نه انگار 



گویی شفیره ای سمج 

درونم 

مدام می جود 

مدام پیله می بندد 

مدام تبدیل می شود به شفیره ای دیگر 

فربه تر 

جونده تر 

مدام پوست می اندازد 

وسیع می شود 

و مرا وادار میکند کش بیایم 

به وسعت بیهودگی اش

لبمل

+نوشته شده در سه‌شنبه 25 فروردین 1394;ساعت16:04;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

بر گورمان پیچکی روییده...

 دانه ی درشت عرق بر پیشانی فراخت می درخشد 


ومن حتی 

می ترسم از انگشتی که به ستردنش فرو آرم و بخار شوی 

می خواهم سیر ببینم چشمان گستاخت را 

چه دلم می طپد به بودنت..........هعییییییی 

تنت بوی  کوهستان مه آلود می دهد 

بوی تبت خیس...تبت سرخ 

بوی تسبیح چوبی نمدار چرک آلود دستان راهب نیمه برهنه 

بوی برگ پاکیزه  ی چای 

های های گریستن می خواهم و حتی بغضی نیست در گلوی فراموشی ام 

دیوانه ی تو بودم و آزمودی ام...... 



آزمودی به فروپاشی ام 



به خموشی ام 

بغض نمی کنی دیگر دردم را 

فریاد نمی زنی دیگر بلاهتهایم را 





رها رها رها تو 

نه مرا مانند 

نه  تخته پاره را 

رهایی چونان مترسک خموده 

یله داده بر مزرع تاراج شده 

به سکوتم خو کرده ای؟ 

من هرشام سکوتت را می نوشم 

مست مست مست می شوم و خیابانها را از تو می آکنم 

بیهوش می شوم گوشه ای از شهر 



و با طلوع تو و صدای گامهای بی هدفت بر میخیزم 

های قامت اثیری که هدف از خلقتت پریشانیِ من بود 

به نفسهای تو زنده ام....می دانی؟ 

رویا می بافم 

پیچکی بر گورم روئیده 

انگشتم کج شده است 

گویی  اینجا آغاز خمیدگی ام بسوی توست 

تو را سوگند به جهان های موازی 

رهایم نکن 

نرو 

چشمانت را دریغ مکن از من 

بگذار بنوشم و مست شوم 

مستانه در تو رهایی خوش است عشق 

کنارم خفته ای 

بوی سرما می دهد تن روشنت 

چشمانت را برقی ست 

اشک دارند انگار 

چشم بر هم  زدنی مانده تا فرو غلطیدن اشکهایت 

خوب است که پلک نمی زنی 

طاقت دیدن اشکهایت را ندارم 



چشمان گستاخ تو را چه به اشک 

اشک تو ویرانیِ من است 

می فشارمت در آغوش 

سرمایت را می نوشم و تخدیر می شوم 

دستانم آغشته به خون دلمه بسته ی لزج می شود 

خنجرم هنوز میان کتفهایت مهمان است 

بوی کافور می دهی 

بوی کافور 

خوب است که دیگر نمی روی 

عجیب آرامم 

حالا که هستی.....می خواهم بخوابم 

راستی 

گفتمت عشق......... 

بر گورمان پیچکی روئیده است 

گل سیاه خون

+نوشته شده در سه‌شنبه 25 فروردین 1394;ساعت16:03;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

جهان تاریک مردگان

پرسفونه 

سالهاست در جهان تاریک مردگان دچار است به سایه ها 

و چه حظّی می برد از حکمرانیِ خویش بر مردگان 

وتو هنوز خواب میبینی 

خاکی را که زایش آموخته به صدای گامهای او 

خواب می بینی خنده های مادری را در آستانه ی طلوع چهره ی فرزند 

خواب میبینی 

جهانی وارونه را که 

گرگانش ،مسلح به دندانهایِ تیز 

هرز علف ها رامی چرند و چشمهاشان آغشته است به ندانستن 

و من 

فقط کمی 

حتی کمتر از گامی.... اینسوتر 

جهانی را میبینم 

که در آن زمین یخ زده است 

وگوسفندانش را سبکی دیگر است 

سبکی جز نشخوار 

آری 

دریدن! 

جهان 

خود نیاز مند دستانی ست که کوره ها بسازند و بسوزانند 

جهان به این راه می رود 

وتو چه خوب 

خواب میبینی 

چه شیرین 

من اما 

بی خوابم 

بی خواب 

انتخغس

+نوشته شده در سه‌شنبه 25 فروردین 1394;ساعت15:55;توسط leyla157; | | ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...5678910صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران