می نویسم
تب ندارم
میخی سوزان
به گرمیِ دست راست تو
برپیشانی ام کوبیده اند
.
.
.
خیالت تخت
می نویسم
کاری جز این نمی دانم
روباه را دیده ای؟
وقتی گرفتار تله می شود...
عضو گرفتارش را می جَوَد به دندان
و رها می شود
فلسفه ی این نوشتن ها همین است
رها شدن از افکار
می جَوَمشان به قلم
ورها می شوم
نخوانید تشنج هایم را....هیچ کس نخواند....
حتی تو هم نخوان تقدیر تاریک
حتی تو 
|
+نوشته
شده در سهشنبه 25 فروردین 1394;ساعت16:05;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|