تعریف من از جامعه ی ازاد: جایی است که اگر کسی نخواهد همرنگ جماعت شود در امنیت باشد 
|
+نوشته
شده در یکشنبه 07 آذر 1395;ساعت12:57;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(1)
|
می آیی عُنُق تر از عُنُق می گزی پوست پوست گوزن ِ دستکشت را می گویی : راستی خبر داری ؟ دارم شوهر می کنم بکن! به درک! خیال می کنی از پا در می آیم ؟ چه باک! ببین آرامم آرام تر از نبض یک مرده یادت رفته چه می گفتی جک لندن پول عشق ماجراجویی من اما می دیدم تو ژوکوند بودی ترا باید می ربودند ترا ربودند از نو عاشق با ز روشن خواهم کرد خم ابرو به آتش باز خواهم چرخاند خم ابروی به آتش روشنم را در قمارخانه ها آواره های بی خانه را خانه خنه های سوخته است بازی ام می دهی ؟ جنونت یاقوت است عقل یاقوتت اما نمی ارزد به پشیز گدایان یادت رفته ؟ آتشفشان وزووا بازی خورد پومپئی فرو مرد های! آقایان! های! کشته مرده های کفر و جنایت و قتل از شما می پرسم آیا دیده اید چهره یی آرام تر از چهره ی دژم من؟ وقتی آرامم انگار خودم نیستم انگار در درونم کسی دیگر می زند دست می زند پا الو! مامان؟ مامان! پسرت مریض شده ! پسرت بهترین مریضی دنیا را گرفته مامان! قلب پسرت گُر گرفته مامان! بگو به خواهرها به لودا به اولگا بگو پسرت برادرشان د به در شده هر کلامی می جهد بیرون از دهان سوخته اش رانده است و مطرود حتی هر شو خی اش مطرود است و رانده ذهان سوخته پسرت روسپی خانه ی آتش گرفته یی است قی می کند روسپیان برهنه اش مردم بو می کشند بو بوی سوختگی است آتش نشانی کمک! اما آتش نشان ها درنگ! ترا به چکمه هایتان ترا به برق کلاهتان قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید خودم برایتان آب خواهم آورد چلیک چلیک از همه ی چشم های اشک بگذلرید دنده هایم را بگیرم می خواهد بیرون بپرد از قلبم فرو می شکنند دنده ها اما بیرون نخواهی پرید از قلبم بوسه ی کوچک جزغاله یی قد می کشد در شکاف لب ها می نشیند بر چهره ی سوخته بوسه مامان! من شاعری بلد نیستم د نمازخانه ی قلبم شعر می خوانند دیگران می جهند بیرون از سرم تندیس های جزغاله ی اعداد مجسمه ی کلمات انگار بگریزند از خانه ی گُر گرفته طفلان انگار سرکشد به آسمان از دست های سوخته ی لوستیانیا وحشتِ نبودِ آسمان می کریزند از بندر نوری صد چشم می شتابد بر ترسیده مردم واپسین فریادم می پیچد در سکوتی که داده او را امان : تو دستِ کم تو بازگو ناله کنان بازگو با قرن ها که من می سوزم
|
+نوشته
شده در جمعه 09 مهر 1395;ساعت12:09;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
زندگی در اعماق عادتها هیچ فرقی با مرگ ندارد توام مرده ای... فقط معنای مرگ را نمیدانی...jpg)
|
+نوشته
شده در پنجشنبه 01 مهر 1395;ساعت21:39;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(1)
|
my dear.jpg)


|
+نوشته
شده در یکشنبه 31 مرداد 1395;ساعت12:50;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(3)
|
عشق پوچ.. دلتنگ نگاه عاشقا نه ایم که هرگز اتفاق نیفتاده به محض اتفاق افتادن تاریخ مصرفش هم به سر می رسد ان عشق کدر..پشت شیشه را به شفافیت چشمم ترجیه نمی دهد ان عشق در هیچ کجا و در دل هیچ ادمی نیست در خیال من است و هیچ وقت هم قرار نیست جان بگیرد حقیقت عشق جاودانه تنها در تصوراتم وجود دارد انتظار کشیدن خیالی..که هیچ وقت اتفاق نمی افتد و نیوفتاده بهترین عشقی است که خودم به خودم هدیه دادم
|
+نوشته
شده در دوشنبه 04 مرداد 1395;ساعت11:32;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
مسخرس ..حال الانمو میگم ینی انقد وابسته شدم یا همش توهم بوده خب دیگه من یه نفهمم که از هیچی هیچی نمی دونه 
|
+نوشته
شده در شنبه 02 مرداد 1395;ساعت16:15;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(1)
|


.jpg)
