زمین
مزین است به خون
وصورت کش آمده ی مردمان
مزین به اشکها و لبخندها
ومن
مزین شده ام به صورتکهای فریب
ازچه هنگام چنین شده ام؟
چنین کریه...
آراسته به پیرایه ی بویناک دروغهای مقدس
خسته ام
پای من یارای پی کردن قافله ی مردمان را ندارد
ارابه های تاریخ
از پیکر لهیده ی من گذشته اند
کلام بر لبهای ترک خورده ی زندگی ام ماسیده
وچشمانم
حسرت آماسیده ای ست به نقطه ای در دور دست
...
عشق
ملبس به شولایی چرکین
ایستاده بر تپه ای
در افقی یا غروبی
...
لک لکی بی هیچ بال
دهان کجی می کند به آسمان
خوشا رها کردن و رفتن
خوشا پریدن
اما
....
گورکن نشسته به انتظار
آتش به آتش سیگار
سیگارسیگارسیگار
مرگ را چگونه به چشمان زنده ام راه دهم؟
عجیب زنده اند چشمانم
وتل ته سیگارها
چنان توده ی سرهای بریده در سبد خون آلود
صدای فرود آمدن تیغه ی سنگین مرگ
گیوتین
بازوان خون آلود جلادان
مداومت بر عذاب زنده ماندن
اندوه نا میرایی
وترس از مرگ
....
لرزش لب های محکوم در مقابل جوخه ی اعدام
کلامی بهر گفتن.....نه
جاذبه ای برای چشمان کنجکاو ناظران
تا ندیدنِ
رطوبت ترس که از زیر پایش روان است
وآرزوی جاری شدن خون
به مسیری که این بویناک رطوبت را بپوشاند
.......
عشق
سایه ای ست که مدام کش می آید
به وسعت زخمهایی که بر میدارد
...
انگورها خواب می بینند
خواب هراس آلود چیده شدن
ومن خواب می بینم
خواب شیرین نوشیدن شراب
...
آرزویی
چنان نطفه ی خون آلودی
به زهدان چرک آلود اندیشه ام راه یافته
وتکثیر می شود در لرزشی نحس
...
به امیدی عبث زنده ام
در شولای سکوتی پیچیده ام بودنم را
انتظار میکشم
که گنجینه ی زمان به پایان رسد
واندوخته ی نسل ها نابود گردد
ونسلی نو از نو بیاغازند جهانی نوین را
...
روزگاری با دیوارها سخن میگفتم
دهان بسته ام
تا مبادا
دیواری حتی به ارث برد
افکار منحط ذهن بی شرمم را
...
به جنایت همنوعانم دچارم
چنان فرزند مریم که صلیب خویش بر دوش می کشید
و زمینیان را بدرود گفت
که مرگش ترک زمین نبود
ترک کسانی بود که دوستش نمی داشتند
واو دوستشان می داشت
نانهایشان را
وشرابهایشان را
...
من روح حقیقتی هستم
برهنه بر اوج که کژی های خلقتم را می نمایانم
از اینرو
مرا به مرگ رهنمون گشته اند
بی خبران از شباهت من به خویشتن هاشان
...
مرگ من رخت بر بستن از شهری نیست
رخت بر بستن از میان مردم شهری ست
که دوستم نمی داشتند
ومن دوستشان می داشتم
چرک آلودگی هاشان را
حسرت هاشان را
دروغ هاشان را
خستگی هاشان را
...
خسته ام
خسته از گریزی بیهوده
چنان پرومته ام این روزها
ارمغانی چنان سوزاننده در دست
در گریز از خدایان
بسوی انسان
ومردمان
به خاموش نمودن ارمغانی که آورده ام ایشان را
کمر بسته اند
بیهوده تلاش
بیهوده عذاب 
|
+نوشته
شده در سهشنبه 25 فروردین 1394;ساعت15:54;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
نمیتونم تصمیم بگیرم انگار تو یه چند راهی گیر کردم کدومو برم نمیدونم خیلی سخته وقتی نمیدونی چه تصمیمی بگیری دلت یه چیز میگه و مغزت یه چیز .شاید الکی امید دارم.jpg)
|
+نوشته
شده در چهارشنبه 19 فروردین 1394;ساعت22:13;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
میدونم همیشه نمیتونم باهات باشم من فقط.... خیال با تو بودنو همیشه دارم همین کافیه..
|
+نوشته
شده در چهارشنبه 27 اسفند 1393;ساعت17:32;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
اووووووووفف زندگی چقد تکراریه
|
+نوشته
شده در شنبه 23 اسفند 1393;ساعت14:05;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
جرم جهنمیان سکس و مشروب بود و پاداش بهشتیان سکسو مشروب ایندگان ما به سادگی ما میخندند تو می فهمی؟ من نمی فهمم فرق حوری با فاخشه چیست؟ یکی در استخدام خداست ودیگری در استخدام بنده ی خدا خدایی که به پیروانش خوری رشوه میدهد وبهشتی که فاحشه خانه است کدام یک بی گناهند؟ فاحشهای که از سر ناچاری اینگونه شکمش را سیر میکند یا حوری کهلذت تنش پاداش کارهای خوب بندگان است؟ تو میدانی؟ من نمیدانم صادق هدایت
|
+نوشته
شده در جمعه 24 بهمن 1393;ساعت12:19;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
متین جونم دوست دارم خییییییلی![]()

|
+نوشته
شده در پنجشنبه 23 بهمن 1393;ساعت15:48;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و ازرده ام ز ماه امشب دگر زهر که وهرکار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ...کزین حصار دل ازار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از اوکه گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیپ و بی یارم خسته ام تنها ودل گرفته وبیزار و بی امید از خال من مپرس که بسیار خسته ام
|
+نوشته
شده در سهشنبه 21 بهمن 1393;ساعت12:14;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
خاستن همیشه توانستن نیست گاهی فقط داغ بزرگیست که تا ابد در سینه ات می ماند
|
+نوشته
شده در پنجشنبه 16 بهمن 1393;ساعت13:26;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(0)
|
هر روز خیال می بافم خیال چیزی که هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشه خیلی سخته که همیشه دوستش داشته باشی وبدونی که باید یه روز ازش جدا بشی ازش
|
+نوشته
شده در سهشنبه 14 بهمن 1393;ساعت11:47;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(1)
|
خیلی دلم برات تنگ شده بود دوست دارم
|
+نوشته
شده در شنبه 27 دی 1393;ساعت12:28;توسط leyla157; |
|
ارسال نظر(1)
|